» خاطرات کلوب
خاطرات کلوب cloob.com
سلام دوستان
حیف شد که سایت کلوب (cloob.com) هم داره بسته میشه ، بعضی هامون خصوصا متولدین دهه 60 خاطرات خوبی داشتیم ازش
من فکر میکنم شاید یکی از علت های مسدود شدن برخی وب سایت های قدیمی و بزرگ ،اینه که از لحاظ مالی توسط هیچ ارگانی حمایت نمیشن،کاش حداقل یک سازمان دولتی و یا مرجعی وجود داشت که از اینجور وب سایت ها و یا وبلاگدهی هایی که کاربر محور هستن حمایت و پشتیبانی میشد، چون یوزر های زیادی در طی سالیان متمادی ازین وب سایت ها برای انتشار مطالب و تبادل اطلاعات خود استفاده میکنن و واقعا حیفه که بسته بشن
امیدوارم الان که قراره با پیاده سازی طرح صیانت برخی وب سایت های خارجی محدود بشن به جاش از وب سایت های داخلی حمایت بیشتری بشه که بتونن رشد کنن
در اینجا میخوام بعضی از مطالب و اشعاری رو که در پیج کلوبم طی این 12-13 سال منتشر کردم قرار بدم تا یادگاری باشه برای اون دوران فعالیتم در کلوب

فریاد های کلوبی من :
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش ,که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

الهی! این بنده چه داند که چه می باید جُست؟ داننده تویی هر آنچه دانی، آن ده /خواجه عبدالله انصاری

عشقهایی کز پی رنگی بود ، عشق نبود عاقبت ننگی بود ( مولوی)

هیچ نامی بی حقیقت دیدهای ، یا ز گاف و لام گل گل چیدهای ، اسم خواندی رو مسمی را بجو

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار دستم اندر ساعد ساقی سیمین ساق بود

صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند لباس لحظه ها پاک است... سهراب سپهری

برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست... (سیمین بهبهانی)

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد ، کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست ،انسانم آرزوست ( مولوی)

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی ( سعدی)

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است. به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن....فردا که نیامده است فریاد مکن بر آمده و نامده بنیاد مکن....حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

من مرد تنهای شبم ،مهر خموشی بر لبم

دارد به سحر دعا اثرها ..دست من و دامن سحر ها... هر شب به امید وعده ی تو ...چشمم شده فرش رهگذرها...

گر چشم دل بر آن مه آیینه رو کنی، سیر جهان در آینه ی روی او کنی

من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد

مرا عهدی است با شادی، که شادی آن من باشد. مرا قولی است با جانان، که جانان جان من باشد (مولوی)

دوستی قطره اشکی ست که در معبد عشق هر کجایش بچکد مهر و وفا می روید

خوب رویان را چو دیدی عاشق رویش مشو،نقش او در دل بگیر و عاشق نقاش شو

پس چه باشد عشق ! ؟ دریای عدم ،در شکسته عقل را آنجا قدم

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست،تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست ،اجزای وجودم همگی دوست گرفت ،نامیست ز من بر من و باقی همه اوست

زندگی را گرچه از پایان گرفتن هیچ پیغامی فراتر نیست باز می گوید دلم لختی تامل کن ببین پیغام دیگر نیست؟

فرشته ها فقط در آسمان نیستن،قلب های پاک در همین گوشه کنارهاست

نفس اژدرهاست او کی مرده است از غم بی التی افسرده است

مهم نیست که قطره باشی یا دریای بیکران ، اگر نیکی کنی اسمان همیشه در توست

نگاه کن که نریزد دهی چو باده به دستم فدای چشم تو ساقی بهوش باش که مستم

قرب نه بالا نه پستی رفتنست قرب حق از حبس هستی رستنست

ای برادر تو همه اندیشه ای ما بقی خود استخوان و ریشه ای ( مولوی)

کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی

در مکتب ما درس فریب، نیرنگ، دروغ، نامردی جای ندارد ما هرچه هستیم مثل آب روان، مثل آینه صاف، مثل سکه دو رو نداریم...

نشنو از نی، نی حصیری بینواست بشنو ازدل ،دل خانه امن خداست نی چو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزد خانه ها ویران شود

مطالب کلوبی من :
روز جهانی شبکه های اجتماعی :
چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست
حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست (وحشی)
نه از تو نه از من
نقلست که شیخ ابوالحسن خرقانی شبی نماز همی کرد آوازی شنود که هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟
شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم و از کرم تو میبینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟
آواز آمد نه از تو نه از من.
عطار- تذكرة الأولیاء
خداوندگارا نظر کن به جود
کریما به رزق تو پرورده ایم
به انعام و لطف تو خو کرده ایم
گدا چون کرم بیند و لطف و ناز
نگردد زدنبال بخشنده باز
عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند ز کس
خدایا به عزت که خوارم مکن
به ذل گنه شرمسارم مکن
قیصر امین پور :
عاشقی را چه نیازست به
توجیه و دلیل
که تو ای "عشق"
همان پرسش بی زیرایی...
گفتم ز کجایی تو؟
گفتم ز کجایی تو؟
تسخر زد و گفت ای جان!
نیمیم ز ترکستان، نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا، نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من! که منم خویشت...
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بیدل و دستارم
در خانه خمارم..
یک سینه سخن دارم!
هین شرح دهم یا نه؟
مولوی،دیوان شمس
نوروز مبارک
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
خیام
در مزمت دوستان ریائی
رفیقی اندرین منزل ندیدم
حقیقی دوستی یکدل ندیدم
ازین مشتی رفیقان ریائی
بریدن بهترست از آشنائی
همه یار تو از بهر تراشند
پی لقمه هوا دار تو باشند
ز تو جویند در دولت معونت
گریزند از بر تو روز محنت
کسی را مرد عاقل دوست خواند
که او در نیک و بد با دوست ماند
که او با دوست راز دل بپوشد
بکار دوستان با جان بکوشد
فرو بندد کمر در مهربانی
برای دوست خواهد زندگانی
جدا از خود نداند دوستانرا
کند یکرنگ دلرا و زبانرا
نباشد دوست جز آیینه دوست
بجان و دل هم او این و هم این اوست
ناصر خسرو ( روشنائی نامه )
شعری بسیار زیبا از سعادت نامه ناصر خسرو
(( در دوستی و وفا ))
چو خواهی کرد با کس دشمنی ساز
میفکن دوستی با او زآغاز
فکندن دوستی با کس سلیم است
وفا بردن بسر کاری عظیم است
مرنجان کس مخواهش عذر از آن پس
که بد کاری بود رنجاندن کس
مکن قصد جفا گر با وفائی
ز سگ طبعی بود گرگ آشنائی
چو رنجانیدن کس هست آسان
بدست آوردنش نبود بدانسان
سعدی :
نظر به رویِ تو هر بامداد، نوروزیست
شبِ فراقِ تو هر شب که هست، یلداییست
در این عالم ...
ما در این عالم
که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم
در کنج ملال خویشتن
شهریار
در گذرگاه زمان ...
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند!
مهدی اخوان ثالث
عطار :
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی
نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی
ز پیدایی خود پنهان بماندی
چنین پیدا چنین پنهان کجایی
هزاران درد دارم لیک بی تو
ندارد درد من درمان کجایی
دیگرانت عشق میخوانند و من سلطان عشق
خوش خرامان میروی ای جان جان بیمن مرو
ای حیات دوستان در بوستان بیمن مرو
ای فلک بیمن مگرد و ای قمر بیمن متاب
ای زمین بیمن مروی و ای زمان بیمن مرو
.... مولوی
نان و حلوا
نان و حلوا چیست؟ جاه و مال تو
باغ و راغ و حشمت و اقبال تو
نان و حلوا چیست؟ این طول امل
وین غرور نفس و علم بیعمل
نان و حلوا چیست؟ گوید با تو فاش
این همه سعی تو از بهر معاش
نان و حلوا چیست؟ فرزند و زنت
اوفتاده همچو غل در گردنت
...... شیخ بهایی
مولوی :
سفر کردم به هر شهری دویدم
چو شهر عشق من شهری ندیدم
ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز نادانی بسی غربت کشیدم
مولوی :
آنچه میگویم به قدر فهم توست
مُـردم انـدر حـسـرتِ فهم درست
صـورت زیبا نمــی آید به کار
حرفی از معنی اگر داری بیار
پا تهی گشتن به است از کفش تنگ
رنج قربت به که اندر خانه جنگ
ظالم آن قومی که چشمان دوختند
وز سخنها عالمی را سوختند
موی بشکافی بهعیب دیگران
چو بهعیب خود رسی کوری از آن
هرکسی گرعـیـب خـود دیدی به پـیش
کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش
اقبال لاهوری :
آدمی اندر جهان هفت رنگ
هر زمان گرم فغان مانند چنگ
آرزوی هم نفس می سوزدش
ناله های دل نواز آموزدش
لیکن این عالم که از آب و گل است
کی توان گفتن که دارای دل است
بحر و دشت و کوه و که خاموش و کر
آسمان و مهر و مه خاموش و کر
گرچه بر گردون هجوم اختر است
هر یکی از دیگری تنها تر است
هر یکی مانند ، بیچاره ایست
در فضای نیلگون آواره ایست
کاروان برگ سفر ناکرده ساز
بیکران افلاک و شب ها دیر یاز
این جهان صید است و صیادیم ما
یا اسیر رفته از یادیم ما

وبلاگ وبلاگ شخصی فاطمه قناعتیان
با سپاس از شما، به دنبال منبع شعر ناصرخسرو میگشتم که به لطف شما یافت شد. گاهی چنین نکات کوچکی راهگشاست. اینکه نام کتاب را مقابل نام شاعر آورده بودید. ناصر خسرو ( روشنائی نامه )
♥️