» مطالب کلوب

مطالب کلوب

ادامه مطلب قبل : خاطرات کلوب



فریدون مشیری :

اگر در کهکشانی دور

دلی یک لحظه در صد سال یاد من کند

بی شک دل من در تمام لحظات عمر

به یادش می تپد پرشور


بگذر ز ما

ای محتسب تو خیمه به خمّارخانه زن

بگذر ز ما که مستیِ ما از شراب نیست..

حسن دهلوى 


حکایت ( بوستان سعدی )

کسی گفت پروانه را که ای حقیر

برو دوستی در خور خویش گیر

رهی رو که بینی طریق رجا

تو و مهر شمع از کجا تا کجا

تو را کس نگوید نکو میکنی

که جان در سر کار او میکنی

نگه کن که پروانه سوزناک

چه گفت، ای عجب گر بسوزم چه باک ؟

مرا چون خلیل آتشی در دل است

که پنداری این شعله بر من گل است

که عیبم کند بر تولای دوست ؟

که من راضیم کشته در پای دوست

بسوزم که یار پسندیده اوست

که در وی سرایت کند سوز دوست


الهی!

الهی!

این بنده چه داند که چه می باید جُست؟

داننده تویی هر آنچه دانی، آن ده

خواجه عبدالله انصاری


فریدون مشیری :

دیدارِ تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی


حکایت ( گلستان سعدی )

یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام ، گفت مشتاقی به که ملولی .

دیر آمدی ای نگار سرمست ، زودت ندهیم دامن از دست

معشوقه که دیر دیر بینند ، آخر کم از آنکه سیر بینند


حکایت ( گلستان سعدی )

هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده بودم ،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت ،سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.

مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است

وانکه را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است


سیمین بهبهانی :

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟

لطیف و دورگریزی، مگر خیال منی؟


سعدی :

مرا به باده چه حاجت

که مستِ روی تو باشم...


الهی !

الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی


مکتب عشق

سیه چشمی به کار عشق استاد

به من درس محبت یاد می داد

مرا از یاد برد آخر ولی من

بجز او عالمی را بردم از یاد

فریدون مشیری/ سه دفتر


عشق آن است ...

عشق آن است

که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی ست حمال الحطب است...

شاطر_عباس_صبوحی


به طفلان واگذار

این ابجد عشق مجازی را...

صائب تبریزی


به حقیقت

بدان که قصه عشق

پیش صاحبدلان مجازی نیست...

خواجوی کرمانی


یا رب

یارب ز شراب عشق سرمستم کن

وز عشق خودت نیست کن و هستم کن

از هرچه بجز عشق خودت تهی دستم کن

یکباره به بند عشق پا بستم کن

خواجه عبدالله انصاری



ای مردمان بگویید آرام جان من کو؟

راحت فزای هرکس محنت رسان من کو؟

در بوستان شادی هرکس گلی بچیند

آن گل که نشکنندش در بوستان من کو؟

جانان من سفر کرد با او برفت جانم

بازآمدن از ایشان پیداست آن من کو؟

هرکس به خانمانی دارد مهربانی

من مهربان ندارم نامهربان من کو؟


پیوستن دوستان به هم آسان است

دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست

از غایت تلخیی که در هجران است ///وحشی بافقی


گوهری بودم، نهان اندر صدف

در كف دریای خلقت بی هدف

موجی از عشق آمد، از جایم بكند

گاهی اینسو، گاهی آنسویم فكند

مدتی در سینه اش جایم بداد

آنگه افكندم در آغوش جماد

از جمادی مردم و نامی شدم

و ز نما مردم ز حیوان سرزدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم كی ز مردن كم شدم


یا رب

یا رب ز کرم دری برویم بگشا

راهی که درو نجات باشد بنما، مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم

جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما □ یا رب مکن از لطف پریشان ما را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم

محتاج بغیر خود مگردان ما را  


زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکتی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافروز که از سرو کنی آزادم


عشق ،انسان را داغ می کند و دوست داشتن

انسان را پخته می کند.

هر داغی یک روز سرد می شود

ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.

دکتر علی شریعتی


بی‌ ساغرو پیمانه و دلدار نشاید

پیمانه بباید زد‌‌ و تردید نباید

بر دلبر دیوانه بگوئید بیاید

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

هنگام به کوی در میخانه گذار است

می نوش جهان از قدح عشق خمار است

بر دلبر دیوانه بگو رخ بنماید

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

ای مدعیانی که به دنبال خدایید

معشوق همین‌جاست کجایید بیایید

ساقی‌ گره از کار شما باز گشاید

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید

این تاج گرانمایه و هر تخت نپاید

ای زاهد دیوانه بیاندیش که شاید

دیوانه‌ای از چنگ تو تاجت برباید

دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید


تو ای خدای من ، شنو نوای من

زمین و آسمان تو ، می لرزد به زیر پای من

مه و ستارگان تو ، می سوزد به ناله های من

رسوای زمانه منم ، دیوانه منم


«خاک سیه مباش که کس بر نگیردت ، آیینه شو که خدمت آن ماه رو کنی»

حسین قوامی : سرگشته (تو ای پری کجایی)


شهر برمن تنگ شدآهـنـگ صحرا میکنم

روئ صـحرا را ز اشک خـویش دریا میکنم

در گـلستانی که بر یاد رخـت خوانم غزل

بلبلان را بــر نـوای خـویـش شیـدا میکنم

نیستم زاغ و زغن تا مایل سـفـلی شوم

مــن هـمای اوج قدسم مـیـل بالا میکنم

ســرو چون قـدی فرازد در میان بـوستان

مـــن خــیــال قامـت آن سـرو بالا میکنم

من که مخمور نـگـاه نرگـس مـست توام

کــافـــرم گــر التفـات جـام و مینا مـیکنم


تنهائی

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ، بی آشنا بودن است ،گنج بودن و در ویرانه ماندن است ، وطن پرست بودن و در غربت بودن است .عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ، زیبا بودن و عشق نجستن است ،نیمه بودن است ناتمام زیستن است ، بی انتظار گشتن است ، چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،نوازنده بودن و چنگ نداشتن است ،متن بودن و خواننده نداشتن است،در خلا زیستن است ،برای هیچ کس بودن است،برای زنده بودن کسی نداشتن است، بی ایمان بودن است،بی بند و بی پیوند و آواره بودن است ،جهت نداشتن است،دل به هیچ پیوندی نبستن است،جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .اینها درد های وحشی بود. دردهای دل های بزرگ و روح های عالی،چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،باشد و دردمند نباشد ؟  


مدتی هست که ما از خم وحدت مستیم

شیشهٔ کثرت این طایفه را بشکستیم

اینکه گویند فنا هست غلط میگویند

تا خدا هست درین معرکه ما هم هستیم

ابوالسعید ابوالاخیر


تکه ۵۷ ابوسعید ابوالخیر

حال عالم سر بسر پرسیدم از فرزانه‌ای

گفت: یا خاکیست یا بادیست یا افسانه‌ای

گفتمش، آن کس که او اندر طلب پویان بود؟

گفت: یا کوریست یا کریست یا دیوانه‌ای

گفتمش: احوال عمر ما چه باشد عمر چیست؟

گفت: یا برقیست یا شمعیست یا پروانه‌ای

(( ابوسعید ابوالخیر ))


عشق ز اوصاف خدای بی نیاز

عاشقی بر غیر او باشدمجاز

عشق آن زنده گزین كو باقی است

وز شراب جانفزایت ساقی است

عشق آن بگزین كه جمله انبیا

یافته از عشق او كار وكیا

تو مگو ما را بدان سه بار نیست

با كریمان كارها دشوار نیست


افسانه اش بامن!

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش بامن! بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش بامن! در میخانۀ چشمت به گلگشت نگه وا کن خرابم کن! خراب! آبادی ویرانه اش با من! نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن! دل دیوانۀ دیوانۀ دیوانه اش با من! بیا تاسر به روی شانۀ هم راز دل گوئیم اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من! نگو دیگر به من اندر دلی آتش نمی سوزد توگرمم کن به افسون ، گرمی افسانه اش با من! چه بشکن بشکنی دارد فلک برحال سرمستان چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من! در این دنیای وا نفسای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من!   


مناجات خواجه عبدالله انصاری

الهی! تو آنی كه از احاطت اوهام بیرونی، و از ادراك عقل مصونی، نه مُدرَك عیونی، كارساز هر مفتونی، و شادساز هر محزونی، در حكم، بی‌چرا، و در ذات بی‌چند، و در صفات بی‌چونی.

الهی! در جلال، رحمانی، در كمال، سبحانی، نه محتاج زمانی، و نه آرزومند مكانی، نه كسی به تو ماند، و نه به كسی مانی، پیداست كه در میان جانی، بلكه جان زنده به چیزی است كه تو آنی.

الهی! یكتای بی‌همتایی، قیّوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال دانایی، از عیب مصفّایی، از شریك مبرّایی، اصل هر دوایی، داروی دلهایی، شاهنشاه فرمانفرمایی، معزّز به تاج كبریایی، مسندنشین استغنایی، به تو رسد ملك خدایی.

الهی! نام تو، ما را جواز، مهر تو، ما را جهاز، شناخت تو، ما را امان، لطف تو، ما را عیان.

الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه عزیز است آن كس كه تو خواهی.

یا ربّ دل پاك و جانِ‌ آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده

در راه خود اول زخودم بی‌خود كن بی‌خود چو شدم زخود به خود راهم ده


عشق مولانا منحصر به فرد است.

چون مولانا از میان جاده عشق‌های زمینی عبور کرد و در عشق خداوند غرق شد، برای انسان امروز که نیازمند عشق عمیق و زیبا است ، عشق مولانا کاملاً جذاب است. زیرا عشق مولانا زاهدانه نیست بلکه کاملاًعارفانه است و مولانا شاعری است که به راحتی اجازه عاشق شدن می‌دهد.

دستورالعمل‌های مولانا بسیار ساده و در عین حال دشوار است :

اگر تو عاشــــقی غم را رها کـن / عروسی بیــن و ماتم را رهاکن

چو آدم توبه کن، وارو به جـــنت / چــــه و زندان آدم را رهاکن

مولانا برای رسیدن به عشق حقیقی راه حلی پیشنهاد می‌کند . او معتقداست که برای درک آن لذت‌های حقیقی باید کوچک‌ترین وسوسه‌های منفی درون را و دم سرددیگران را که پیوسته جان پاک ما را تیره می‌کند، خاموش کنیم .

رو سینه را چون سینه‌ها / هفت آب شو از کینه‌ها وانگه شراب عشق را  / پیمانه شو پیمانه شو 


مولوی....

آنچه معشوق است صورت نیست آن/خواه عشق این جهان، خواه آن جهان آنچه بر صورت, توعاشق گشته‌ای /چون برون شد جان چرایش هشته ای

مولانا به ما می‌آموزد که عاشق شادترین موجود هستی است . او هرگز از هیچ چیز دلگیر نمی‌شود .او به زیبایی دریافته است که آدمی معشوق خداوند است و عشق ، نخست از آن سر بوده است و سپس ما آن درس را آموختیم . این موضوع را از لحن خاص مولانا که خدا را رفیق خود می‌داندهویدا است . در جایی می‌فرماید :

آمده‌ام که تا به خود گوش کشانکشانمت /بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده‌ام بهار خوش ،پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت ، خوش خوش و مِی فشانمت


  عشق...

علت عاشق ز علت‌ها جـــداست/عشق اسطرلاب اســـرارخداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/عاقبت مــا را بدان سررهبر است

هر چه گویم عشق را شرح و بیـــان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن   


مولوی

ایزد که جهان به قبضه‌ی قدرت اوست دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست ،هم سیرت آنکه دوست داری کس را هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست □ چشمی دارم همه پر از دیدن دوست با دیده مرا خوشست چون دوست دروست از دیده و دوست فرق کردن نتوان یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست □ دنیا به جوی وفا ندارد ای دوست هر لحظه هزار مغز سرگشته‌ی اوست میدان که خدای دشمنش میدارد گر دشمن حق نه‌ای چرا داری دوست □ شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست از خون دلم هر مژه‌ای پنداری سیخیست که پاره‌ی جگر بر سر اوست □ عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست ز من بر من و باقی همه اوست


بازم صنما چه می‌فریبی

بازم صنما چه می‌فریبی بازم به دغا چه می‌فریبی

هر لحظه بخوانیم که ای دوست ای دوست مرا چه می‌فریبی ،عمری تو و عمر را وفا نیست بازم به وفا چه می‌فریبی ،دل سیر نمی‌شود به جیحون او را به سقا چه می‌فریبی ،تاریک شده‌ست چشم بی‌تو ما را به عصا چه می‌فریبی، ای دوست دعا وظیفه ماست ما را به دعا چه می‌فریبی، آن را که مثال امن دادی با خوف و رجا چه می‌فریبی، گفتی به قضای حق رضا ده ما را به قضا چه می‌فریبی، چون نیست دواپذیر این درد ما را به دوا چه می‌فریبی، تنها خوردن چو پیشه کردی ما را به صلا چه می‌فریبی، چون چنگ نشاط ما شکستی ما را به سه تا چه می‌فریبی، ما را بی‌ما چو می‌نوازی ما را با ما چه می‌فریبی ، ای بسته کمر به پیش تو جان ما را به قبا چه می‌فریبی، خاموش که غیر تو نخواهیم ما را به عطا چه می‌فریبی

 دیوان شمس،مولوی   


کل کل شاعر ها (حافظ - صائب تبریزی - شهریار - محمد علیزاده)

حافظ:اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

 صائب تبریزی:اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن کس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشدنه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 شهریار:اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما رابه خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آن کس چیز می بخشد بسان مرد می بخشدنه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشندنه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را

محمد عیادزاده: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما راخوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را

نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا رامگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاًکه با جراحی صورت عمل کردند خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها رافقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟  


من نمیگویم درین عالم

گرم پو، تابنده، هستی بخش

چون خورشید باش

تا توانی

پاک، روشن

مثل باران

مثل مروارید باش


هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند


عشق

عشق اصلا ان چیزی که فکر میکنید نیست بسیاری از ما وقتی حرف از عشق میاد یادمون به ازدواج میفته ولی به نظر من این عشق نیست عشق ان است که درونش چیز بدی نباشد یعنی دو طرف هم دیگررا دوست بدارند به هم عشق بورزند وواقعا عاشق هم باشند مثلا عشق به خدا یا عشق به مادر پاک ترین عشق ها در دنیا هستند به این میگوییند عشق عشقی که با هم صمیمی باشند راز دار هم باشند همیشه به هم محبت کنند حرف دلشان را به هم بگویند و در هر شرایطی باشند از هم خسته نشوند به این میگویند عشق....


به نام خدای بزرگی که تمام رویاهای منه

به نام خدای تنهایی که من درکنارش احساس آرامش میکنم

به نام پاک ترین عشق هستی

به نام زیباترین عشق

وبه نام فنا ناپذیر ترین عشق هستی


دی شیخ با چراغ همی​گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می​نشود جسته​ایم ما گفت آنک یافت می​نشود آنم آرزوست 


از خدا .....

از خدا غیر از خدارا خواستن ظن افزونی است, کلی کاستن. عاشقان را شادمانی و غم اوست, دستمزد و و اجرت و خدمت هم اوست. غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود


سعدی :

اگرم حیات بخشی و گرم هلاك خواهی

سر بندگی به حكمت بنهم كه پادشاهی 

من اگر هزار خدمت بكنم گناهكارم 

تو هزار خون ناحق بكنی و بی گناهی 

به كسی نمی‌توانم كه شكایت از تو خوانم 

همه جانب تو خواهند و تو آن كنی كه خواهی

تو به آفتاب مانی ز كمال حسن طلعت 

كه نظر نمی‌تواند كه ببیندت كه ماهی 

من اگر چنان كه نهیست نظر به دوست كردن 

همه عمر توبه كردم كه نگردم از مناهی 

به خدای اگر به دردم بكشی كه برنگردم 

كسی از تو چون گریزد كه تواش گریزگاهی 

منم ای نگار و چشمی كه در انتظار رویت 

همه شب نخفت مسكین و بخفت مرغ و ماهی 

و گر این شب درازم بكشد در آرزویت 

نه عجب كه زنده گردم به نسیم صبحگاهی 

غم عشق اگر بكوشم كه ز دوستان بپوشم 

سخنان سوزناكم بدهد بر آن گواهی 

خضری چو كلك سعدی همه روز در سیاحت 

نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

سعدی 


خداوند از نگاه ملاصدرا..

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

   اما بقدر فهم تو کوچک میشود

   و بقدر نیاز تو فرود می آید

   و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

   و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

   و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

   و به قدر دل امیدواران گرم میشود  


در یکی از دبیرستان ها هنگام برگزاری امتحانات سال ششم به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ”شجاعت یعنی چه؟” محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت یعنی این” و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند .فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟

دکتر شریعتی


با همه بوده است ، عجب هرزه ایست ... این تنهایی!!!! 


دوست بداركسى راكه دوستت داردحتى اگرغلام درگاهت باشد،دوست مداركسى راكه دوستت نداردحتى اگرسلطان قلبت باشد


گر نشان زندگی جنبندگی است ...خار در بیابان نشان زندگی است ...جلبک و پروانه هر دو زنده اند ...فرق ها از زندگی تا زندگی است. 


خداوندا تو میدانی که من دلواپس فردای خود هستم مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را مبادا جا بمانم از قصار موهبت هایت خداوندا مرا مگذار تنها لحظه ای حتی . . .


مهربانا ، سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگر در من تازه گردانی....


اگر تنهاترین تنهاها شوم باز خدا هست… او جانشین همه نداشتن هاست… نفرین و آفرین ها بی ثمر است… اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو تنهای مهربان و جاوید و آسیب ناپذیر من هستی… ای پناهگاه ابدی ! تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی… دکتر علی شریعتی 


دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد,,,,شریعتی


سراب رد پای تو

سراب رد پای تو كجای جاده پیدا شد كجا دستاتو گم كردم كه پایان من اینجا شد ؟ كجای قصه خوابیدی كه من تو گریه بیدارم كه هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهكارم تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی تظاهر كن ازم دوری تظاهر می كنم هستی تو آهنگ سكوت تو به دنبال یه تسكینم صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم یه حسی از تو در من هست كه می دونم تو رو دارم واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم سراب رد پای تو كجای جاده پیدا شد كجا دستاتو گم كردم كه پایان من اینجا شد ؟ كجای قصه خوابیدی كه من تو گریه بیدارم كه هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهكارم تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی

تظاهر كن ازم دوری تظاهر می كنم هستی


گاهی اوقات

گاهی اوقات دردهای دامنه‌داری گریبان آدم را می‌گیرد كه نمی‌توان آنرا با هیچ كس در میان گذاشت این دردها آنقدر دامنه دارند كه نه با رفتن به ایوان و دست روی پوست كشیده شب كشیدن جبران می‌شود و نه با پشت گوش انداختن موهای سفیدی كه تغییر رنگ هركدامشان فراتر از سال تولدی است كه در شناسنامه ثبت شده است. بغضی گرفته گلویم چه بگویم؟ دردی بریده امانم چه بخوانم؟ و در این میان حضرت مولانا و صدای روحانی سراج است كه به دادمان می‌رسد.

باز آمدی كه ما را در هم زنی به شوری داود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پر نباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری باز آمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم كه آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان برین دم گردان و بی‌قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری ای دلبر پری روی ای فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری

بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری  


پله پله تا ملاقات خدا

ای دل! آن دم که خراب از مِیِ گلگون باشی

بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی


فرم ارسال نظر